جواهربازارجستجو
منوی دسته‌بندی محصولات
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ
جواهربازار
051  38793275 - 8
0915 520 17 68
0919 95 22 958
خانه » پرسش و پاسخ کاربران » خاطره نویسی » خاطره ای از یک خالی بند
کوپن تخفیف

خاطره ای از یک خالی بند

بازدید : 58
کد موضوع :
39810
محمد صبور
خراسان رضوی / تربت حیدریه
محمد صبور
اولین خرید : 1391/7/4
پست ها: 10
#1
تاریخ ارسال 15:19'1395/8/19
خاطره ای از دروغ یکی از بچه های کلاس ,
فکر کنم کلاس چهارم بودم یکی از بچه های کلاسمون خیلی درسش ضعیف بود کلا تننبل بود تو درس خوندن و دومین سالی بود که این کلاس رو می اومد و در ضمن خیلی هم خالی بند بود.

وسط سال آقا یک هفته نیومد مدرسه . بعد از اومدن هم برا توجیه غیبتش الکی گفت بابام فوت کرده و مراسم داشتیم!
بعدا معلممون تعریف کرد که بیچاره آقای ناظم و مدیر مدرسه و چند تااز مسئولای مدرسه پاشدن بی خبر رفتن برا عرض تسلیت .
از شانس همکلاسی خالی بنده ما؛ خود باباهه در و باز کرده و اینا هم رفتن داخل و گفتن که برا چی اومدن . هیچی باباهه کلی عصبی شده .
قیافه ی پدره شکلک
معلما شکلک
خود دانش آموزه شکلک
جالبش اینه که بعد از لو رفتن خالی بندیش؛ خیلی راحت انکار میکرد ، می گفت من عموم رو میگفتم( درصورتیکه عموشم زنده بود)
شکلک
8.44امتیاز کل
مشاهده نتایج
این خاطره در تاریخ 1395/8/28 ساعت 18:00 برنده مسابقه مرحله‌ 54 شده است.
امتیاز این خاطره در زمان برنده شدن : 8.29
توجه : این خاطره دیگر در مراحل بعدی شرکت داده نمی‌شود.
کاربران امتیاز دهنده:

تصویر کاربری
محمد صبور
تصویر کاربری
سعید
تصویر کاربری
مهندس نسترنی
تصویر کاربری
سانازی
تصویر کاربری
محبوب
تصویر کاربری
الناز
تصویر کاربری
مرضیه اعتمادی
تصویر کاربری
ن محمدی
تصویر کاربری
جابر

جهت ثبت امتیاز ، می‌بایست با کاربری خود وارد سایت شوید. ورود به باشگاه مشتریان

پاسخ به موضوع
نام :
ایمیل :
استان :
شهر :
تصویر کاربری
افزودن شکلک
افزودن تصویر
کد امنیتی»»
منوی محصولات

گفتگوی آنلاین