چگونه با جواهربازار آشنا شدم | جواهربازار کانال تلگرام جواهربازاراطلاع از تخفیف‌های روزانه و مشاهده محصولات در کانال تلگرام
جدیدترین محصولات
  1. خانه »
  2. پرسش و پاسخ »
  3. خاطره نویسی »
  4. چگونه با جواهربازار آشنا شدم

چگونه با جواهربازار آشنا شدم

جستجو دربین پرسش و پاسخ‌ها
کد موضوع30141
تصویر کاربری
#1ارسال '9:24 1394/8/16

میرزاخانلو|تهران / تهران

پست‌ها 1444
خاطره ای که میخوام واستون تعریف کنم هم دلیل آشنایی من با جواهربازار عزیزه هم باعث زنده شدن کلی خاطره برای من و خانواده ام شد . هیچ یادم نمیره روز پدر بود ما همگی روز پدر خونه پدری جمع بودیم از وقتی پدر مارو تنها گذاشت و رفت من و دو تا خواهرهام واسه تنها برادرمون کادو میگیریم و میشینیم دور هم از خاطرات پدر میگیم و نمیزاریم مادر غصه بخوره .چقدر دلم هوای بوی پدر کرده بود یه دفعه به خودم اومدم دیدم تو زیرزمین هستم سراسیمه رفتم سر صندوقچه قدیمی که یه سری از یادگاریهای پدر تو اون بود یه کت قهوه ای که اتفاقا هممون واسه روز پدر پولهامونو رو هم گذاشته بودیم تا بخریمش هم تو اون صندوقچه بود بغلش کردم محکم و بو کردم نمیدونم چقدر گذشت وقتی به خودم اومدم دیدم با اشکهام کت رو خیس کردم در حالیکه روی کت دست میکشیدم متوجه یه شی برجسته زیر آستر کت شدم دستم رو تو جیب کت کردم ته جیب سوراخ بود بالاخره به هر زحمتی بود تونستم اون شی رو از سوراخ بکشم بیرون اون شی یه سنگ حدید بود که روی اون حکاکی شده بود سریع کت رو توصندوقچه گذاشتم و از این ماجرا به کسی چیزی نگفتم خیلی برام سوال بود آخه پدرم اصلا علاقه ای به سنگ نداشت اونم حکاکی شده یادمه کلاس پنجم بودم که پدربزرگم فوت کرد اون کلکسیون انگشتر وخودنویس و . داشت وقتی داشتن ارث و میراثش رو تقسیم میکردند وقتی رسیدن به خودنویس ها گفتند خودنویس ها مال نوه ها و نتیجه ها ولی من گفتم من انگشتر میخوام چه جسارتی .
(ادامه در پست بعدی)
تصویر کاربری
#2ارسال '9:24 1394/8/16

میرزاخانلو|تهران / تهران

پست‌ها 1444
معلومه که علاقه به انگشترهای مردونه از کجاست اصلا تو خون منه خلاصه پدر یه چشمک به من زد و مادر که پشتم نشسته بود یه نیشگون ازم گرفت و من ساکت شدم وقتی به صندوقچه انگشترها رسیدند عموی انگشتر باز و حریصم کلی انگشتر لوکس برداشت ولی پدر گفت من دوست ندارم سهم منو بدید به دخترم و دست انداخت تو صندوقچه یه انگشتر درشت فیروزه نیشابور برداشت چون بالای اتاق نشسته بود و از من فاصله داشت پرتاب کرد سمت من منم با مهارت رو هوا گرفتمش . دیگه داشتم دیوونه میشدم این سنگ تو جیب پدر چکار میکرد با ذره بین دعا ها رو دیدم و روی کاغذ نوشتم فردای اون روز توی اداره گشتم دنبال معنی و مفهوم دعا من معمولا خیلی درگیر کارم واسه وقت گذرونی پای اینترنت نمیشینم تا اون روز هم با سایت جواهربازار آشنا نبودم تا متن اعوذ بالله اعوذبه رسول الله رو زدم مدال حدید سایت جواهربازار باز شد البته ناگفته نماند سایت ها دیگری هم برام باز شد ولی برام جذابیتی نداشت این اولین دیدار من از سایت بود و از همون لحظه اول همه چیزش به دلم نشست و من باهاش انس گرفتم تازه با مفهوم دعای هفت جلاله آشنا شدم ولی هنوز ذهنم درگیر بود چرا این سنگ تو جیب پدر بود دیگه طاقت نداشتم به برادر و خواهرها زنگ زدم و قرار گذاشتم شب همگی خونه پدری جمع بشیم همون شب سنگ رو نشونشون دادم اونا هم تعجب کردند مخصوصا مادرم که گفت پدرت اصلا دنبال این چیزها نبود جالب اینکه پشت سنگ اسم نادر حک شده بود کلی فکر کردیم آخه نادر کی بود دیگه خواهر کوچیکم با شیطنت گفت نکنه بابا یه زن دیگه داشته نادر هم داداشمونه دیگه توی فامیل هم همچین اسمی نداشتیم

(ادامه در پست بعدی)
تصویر کاربری
#3ارسال '9:25 1394/8/16

میرزاخانلو|تهران / تهران

پست‌ها 1444
با سوالاتی که ازجواهربازارپرسیدم فهمیدم که ممکنه اسم استاد حکاکی کننده پشت نگین حک شده باشه این سنگ خاطرات زیادی رو زنده کرد سالها پیش که پدر در قید حیات بود ما طبقه اول خونمون دست مستاجر بود یه پیرزن با یه پسرخل و چل همش به پدر میگفتیم این همه مستاجر اینا دیگه کین آبرومون میره تو عالم بچه گی حالیمون نبود ولی بعدا فهمیدیم پدر واسه ثواب اصلا از اونا کرایه نمی گرفت چون خیلی فقیر بودن تازه هر چی هم واسه خونه میخرید سهم اونا رو هم اول پایین میداد بعدا میاورد بالا پدرم تو وزارت راه و ترابری کار میکرد و گاهی ماموریت میرفت خارج از کشورهمیشه یادمه ننه گلاب همون پیرزن مستاجر میگفت یه حرز همراهش کنید تو سفر از بلا دور باشه ما هم که سرخوش اصلا نمیدونستیم حرز چیه وقتی پدر فوت کرد مادر خیلی از لحاظ روحی به هم ریخته بود میگفت اینا رو بندازیم بیرون دیگه حوصله خودمم ندارم ولی هر بار که میخواستیم این کارو بکنیم پدر به خوابم میوند و میگفت این کارو نکنید

(ادامه در پست بعدی)
تصویر کاربری
#4ارسال '9:25 1394/8/16

میرزاخانلو|تهران / تهران

پست‌ها 1444

سالها تو خونه ما نشستند تا اینکه توی یه سفر که با اتوبوس ننه گلاب و پسرش میرفتند مشهد تو راه تصادف میکنند ننه گلاب میمیره و پسرشم میبرن آسایشگاه معلولین ذهنی ما ناراحت بودیم ولی چاره ای نداشتیم نگهداری یه پسر نامحرم دیونه تو خونه دختر دار درست نبود چون فامیل درست و حسابی هم نداشتند پسر ننه گلاب تو آسایشگاه موند ولی برادرم گاهی که دخترها نبودند میرفت می آوردش خونه و رخت و لباس میخرید و موهاشو رنگ میکرد به خاطر داروهایی که میخورد کل موهاش سفیدشده بود و همش به برادرم میگفت موهای منو رنگ میکنی. داداشم اون سنگ رو رکاب گرفت و انداخت دستش گفت هر چی باشه یادگاریه پدرمونه یه بار که برادرم به ملاقات پسر ننه گلاب رفته بود وقتی انگشتر دستش بود اون پسر با عقل ناقصش به برادم گفت منم یه سنگ مثل این داشتم دادم به پدرتون تو سفر همراهش باشه
آره اسم پسر ننه گلابم نادر بود ولی ما اون شب فکر نمیکردیم که یه پسر ناقص العقل این قدر به فکر سلامتیه پدر مهربون ما باشه . شادی روح پدران اسیر خاک صلوات

(تمام)
تصویر کاربری
#5ارسال '11:4 1394/8/16

مهندس نسترنی|مشاور / مدیر مالی

پست‌ها 1760
خیلی زیبا و پر احساس بود عزیزمم .

خداوند پدر بزرگوار و عزیزتون رو رحمت کنه .
ان شاء الله سایه مادر عزیز و هنرمندت هیشه روی سرتون باشه
تصویر کاربری
#6ارسال '11:24 1394/8/16

سحر نوعی|گیلان / رشت

پست‌ها 3345
امنه جون عالیی بود انگار داشتم رمان میخوندم
عاشق دست نوشته هاتم رییس جون

خداوند پدرمهربون شمارو رحمت کنه و مامان گلت و برادر خواهرای عزیزتو واست نگهداره

تصویر کاربری
#7ارسال '13:53 1394/8/16

پریچهر آزاده دست|کرمانشاه / کرمانشاه

پست‌ها 13
زیبا و بدون ریا بود من بیشتر از این خوشم اومد که هیچ از خودتون یا خانواده خوشگویی نکردید. هر چه بوده با هر نمایی از رفتار و کردار همان رو گفتیدامید وارم همیشه در زندگی همچنین بی ریا و تن درست باشید و پدر بزرگوارتان که روانش شاد و آرامگاهش پر ز نور خدا باد الگوی هر آن شما باشه تا در آن دنیا هم در سایه ی پدر مهربان خویش به شادی دور هم باشید
تصویر کاربری
#8ارسال '18:7 1394/8/16

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 459
واقعا این خاطره حقشه که برنده این هفته باشه بنظر من البته. روان پدرتون شاد باشه. خوشا به سعادتش که اینقدر انسان خوبی بوده و خانواده خوبی هم داره. مثل یه قصه بود.
تصویر کاربری
#9ارسال '0:24 1394/8/17

خالد صحرایی|کرمانشاه / روانسر

پست‌ها 4
خدای مهربون پدر مهربون و ننه گلاب عزیز رو رحمت کنه.روحشون شاد و قرین رحمت.منم با نظر غزل آزاد موافقم خیلی صادقانه نوشتی.
تصویر کاربری
#10ارسال '0:47 1394/8/17

میثم نوروزی|کرمانشاه / کرمانشاه

پست‌ها 7
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
تصویر کاربری
#11ارسال '8:33 1394/8/17

میرزاخانلو|تهران / تهران

پست‌ها 1444
دوستان عزیزم از همتون ممنونم که خاطره منو دوست داشتید
هنر بازی کردن با کلمات و زیباسازی جملات رو دارم ولی راستش رو بخواهید دوست داشتم همون اداراک و احساسی که در زمان کودکی نسبت به اشخاص داشتم همونو ساده و بی تکلف به رشته تحریر در بیارم از طرفی با بکار بردن یه سری کلمات مثل خل و چل و ساده نویسی از بار غم داستان کم کنم بازم ممنون که خاطره منو دوست داشتید
تصویر کاربری
#12ارسال '9:2 1394/8/17

هاجر زیتونی|هرمزگان / بندر عباس

پست‌ها 30
خاطره زیبایی و دلنشینی بود ممنون از عنوان کردن خاطره زیبایت
تصویر کاربری
#13ارسال '10:18 1394/8/17

مهندس نسترنی|مشاور / مدیر مالی

پست‌ها 1760
ای جانم . عزیزم
تصویر کاربری
#14ارسال '18:47 1394/8/18

میرزاخانلو|تهران / تهران

پست‌ها 1444
ممنون دوستان
تصویر کاربری
#15ارسال '7:37 1394/8/21

محسن صفرزهی|سیستان و بلوچستان / زابل

پست‌ها 2
بسیار کامل و مفید بود .
خداوند پدر بزرگوارتون رو رحمت کنه .
تصویر کاربری
#16ارسال '17:9 1394/8/21

مریم زارع|تهران / تهران

پست‌ها 4
از خوندن خاطرتون لذت بردمچه زیبا و با عشق نوشتی
12

ارسال پاسخ

افزودن شکلکافزودن تصویر
captcha»»
گفتگوی آنلاین
سبد خریدثبت فاکتورE