اولین جشن تولد من | جواهربازار کانال تلگرام جواهربازاراطلاع از تخفیف‌های روزانه و مشاهده محصولات در کانال تلگرام
جدیدترین محصولات
  1. خانه »
  2. پرسش و پاسخ »
  3. خاطره نویسی »
  4. اولین جشن تولد من

اولین جشن تولد من

جستجو دربین پرسش و پاسخ‌ها
کد موضوع37641
تصویر کاربری
#1ارسال '18:5 1395/4/10

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 459
خاطره اولین جشن تولدم اتفاقا مربوط به تولد خودم نبود. خیلی بچه بودم و هنوز مدرسه نمیرفتم و اینقدر کوچیک بودم که به تنهایی نمیتونستم و بلد نبودم لباسامو خودم بپوشم. یه بار که طبق معمول با دوستم داشتیم تو کوچه بازی میکردیم و اونم یکسال از من کوچیکتر بود بهم گفت که فردا تولد خواهرشه و منم دعوت کرد که بیام. منم که تا حالا تولد نرفته بودم و نمیدونستم چیه و دوست داشتم حتما این تجربه جدید توی کارنامه ام باشه قبول کردم و خیلی خوشحال اومدم خونه و جریانو به مادرم گفتم. اونم موافقت کرد و منم حسابی شوقو ذوق داشتم که کی فردا بشه و برم تولد و کیک بخورم.
تصویر کاربری
#2ارسال '18:17 1395/4/10

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 459
خواهر این دوستم خیلی بزرگتر از ما بود و اتفاقا با عمه بنده هم دوست بود و گمونم اون موقع فارغ التحصیل هم شده بودن. خلاصه که روز موعود فرا رسید و منم از صبح لحظه شماری میکردم که مثلا ساعت چهار بشه و برم تولد. مامانم هم لباسای پلوخوریمو درآورده بود و یه گوشه گذاشته بود تا وقتش بشه و تنم کنه و برم جشن. خودشم طبق عادت همه بزرگترها حتی اون روز هم خواب ظهرشو قطع نکرد و من که تو روز معمولیشم ظهرها خوابم نمیبرد اون روز که از شدت هیجان اصلا نمیتونستم ثانیه ها رو که به کندی سپری میشدنو تحمل کنم. البته بلدم نبودم ساعتو بخونم و بفهمم که چنده. ولی با گذشتن دقایق حس میکردم که زمان رفتن رسیده و استرس داشتم که حتما از اولش برسم. اما مادر بنده انگار قصد نداشت بیدار بشه. خودمم که بلد نبودم لباس بپوشم و از طرفی ابدا جرات نداشتم که بیدارشم کنم. مبادا که عصبانی بشه و اصلا کلا ماجرای تولد رفتنم منتفی بشه.
بعد از این که کلی با خودم کلنجار رفتم دیگه طاقتم تموم شدو تصمیم گرفتم قید لباس پلوخوریو بزنم و با همون لباس که تن بود برم.
تصویر کاربری
#3ارسال '18:27 1395/4/10

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 459
پیرهنی که تنم بود بد نبود ولی مشکل اینجا بود که شلوارک خیلی کوتاهی به پا داشتم و این خیلی معذبم میکرد. با اینکه بچه بودم اما احساس میکردم خیلی زشته با این وضع برم خونه مردم، اما اشتیاق شرکت در اولین تولد زندگیم مدام در ستیز با این حسم بود.
پاهام هم خیلی لاغر و استخونی بود و کلا از نظر خودم وضعیت خجالت آوری داشتم.
در خونه که رسیدم باز بود و بدون ابنکه کسی رو ببینم رفتم تو و خودمو به اتاق مهمانان رسوندم. حداقل فکر میکردم که اونجا اتاق مهموناس. از قضا هیچکس هنوز نیومده بود و فهمیدم که خیلی زود اومدم اما دیگه رو حساب دودوتا چهارتای بچگانه ام راه برگشتی برای خودم نمیدیدم. میترسیدم برگردم و مامانم بیدار شده باشه و بگه که چرا بی اجازه و بی لباس رفتم و دیگه نذاره که بیام.
پس باید اوقاتو یه جوری سپری میکردم تا مهمونی شروع بشه.
تصویر کاربری
#4ارسال '18:40 1395/4/10

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 459
مسئله شلوارک کوتاهم با گذشت زمان مدام بزرگتر میشد واسم و باید یه جوری حلش میکردم. تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که خودمو و یعنی در اصل پاهامو پشت یک پشتی که اون زمان در هر خونه ای قطعا یافت میشد قایم کنم. بنابراین خیلی سریع طرحمو عملی کردم و خزیدم پشت یکیشون.
خیلی احساس آرامش و راحتی داشتم که تونستم از اون وضعیت دربیام و الان دیگه کسی نمیتونه متوجه پاهای استخونی کوچولوی عریانم بشه. حالا من خودم مسئله رو بزرگ مرده بودم وگرنه یه بچه که بزحمت پنج سالشه و کل قدش به یک مترم نمیرسه، و نهایتش اندازه کل پایش چهل سانته و از اون چهل سانتم فوقش ده پونزده سانتش معلومه، اصلا اینقدر مهم نبود، و اصلا مهم نبود.
بهرحال من حاضر نبودم از موضع خودم به هیچ عنوان خارج بشم.
در همین لحظات بود که یهو دو تا خانم بزرگسال وارد اتاق شدن.
تصویر کاربری
#5ارسال '18:53 1395/4/10

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 459
اومدن و دست روبروی من اون دست اتاق نشستن و بهم لبخند زدن. منم طبیعتا تو همون دنیای بچگی به لبخندشون پاسخ دادم. اما قضیه به همینجا ختم نشد و این فرآیند ادامه پیدا کرد و از همون فاصله با محبت به من میخندیدن و منم متقابلا با خنده جوابشونو میدادم. بالاخره بزرگترها در مواجهه با بچه ای ریزه و کوچیک اونم در شرایطی که نصفش در ورای یک پشتی بزرگ مخفی شده نمیتونستن بی تفاوت باشن و اصلا همین وضعیت خودش یه موقعیت خنده داره که بخوای نخوای توجهاتو جلب میکنه.
این کشمکش خنده و لبخند تبدیل شد به اینکه حالا مدام تشویقم میکردن که بیام پیششون. و منم البته اصلا بی تمایل نبودم ولی مشکل بزرگی داشتم و حاضر نبودم کمینگاهمو ترک کنم و نکنه یه وقت پاهای من دیده بشن. از اونا و اصرار و از من امتناع. همینجور با خنده و شوخی. خوب شد که خانمهای متشخصی بودن و مثلا نیومدن منو به زور از موضعم بیرون بکشن که احتمالا محشر کبرایی میشد و بخاطر حفظ شرافتم کولی بازی اساس در میاوردم.
تصویر کاربری
#6ارسال '19:4 1395/4/10

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 459
دیگه یادم نیست چی شد ولی من که همچنان در موضع خودم باقی بودم تا اینکه شمار مهمونا افزایش پیدا کرد و تنها یادمه که سفره ای انداختن و زمان کیک خردن شد و منم که اصلا برای همین لحظه اومده بودم تولد به سرعت خودمو کنار سفره رسوندم در حالیکه دوزانو نشسته بودم و کاملا مراقب بودم پاهام زیرم مخفی باشن!
عمه ام هم که اونجا بود کیکمو بهم داد و به سرعت خوردم و به همون سرعتم جیم شدم اومدم خونه

و موفق شدم بالاخره با هر مرارتی بود و با ابرامی که به خرج دادم اولین جشن تولد عمرمو تجربه کنم. الان مطمئنم که اصلا هیشکی هم کمترین اهمیتی به مسئله ای که من بزرگش میشمردم نداده بود.
این خاطره این هفته و البته یه خاطره کوتاهم دارم از جشن تولد دیگهای که تو تایک خاطرات کوتاه خنده دار مینویسمش.
تصویر کاربری
#7ارسال '11:44 1395/4/11

مهندس نسترنی|مشاور / مدیر مالی

پست‌ها 1760
خیلی خیلی عالی توضیح دادید
تصویر کاربری
#8ارسال '12:4 1395/4/11

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 459
نظر لطف شماست. ممنون.
تصویر کاربری
#9ارسال '11:26 1395/4/22

الناز مهرآوران|گلستان / گرگان

پست‌ها 44
خیلی خاطرتون جالب بود
تصویر کاربری
#10ارسال '16:24 1395/4/24

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 459
ممنون. لطفتان پاینده.

ارسال پاسخ

افزودن شکلکافزودن تصویر
captcha»»
گفتگوی آنلاین
سبد خریدثبت فاکتورE