آش نخورده و دهان سوخته | جواهربازار کانال تلگرام جواهربازاراطلاع از تخفیف‌های روزانه و مشاهده محصولات در کانال تلگرام
جدیدترین محصولات
  1. خانه »
  2. پرسش و پاسخ »
  3. خاطره نویسی »
  4. آش نخورده و دهان سوخته

آش نخورده و دهان سوخته

جستجو دربین پرسش و پاسخ‌ها
کد موضوع38839
تصویر کاربری
#1ارسال '16:11 1395/6/31

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 459
یه خاطره دیگه از مدرسه دارم که خیلی وقته میخوام بنویسمش ولی هربار یادم رفته! دیگه الان که یادمه مینویسمش که در تاریخ ثبت بشه

الانو نمیدونم ولی قدیما نیمکتهای مدرسه واقعا صندلیهای ناراحتی بودن و دانش آموز نمیتونست خیلی پشتشون آروم بشینه.
و خب درسها هم اینقدر شاید برای همه جذاب نبودن و بالاخره آدم حوصله اش سر میرفت بعد از چند دقیقه و باید کاری میکرد.
کارهای مختلفی هم برای گذران وقت انجام میشد که همه باید باهاشون آشنا باشن. مثل خوردن خوراکی، بازی کردن، موشک پرت کردن، شلیک گلوله کاغذی از لوله خودکار، رفتن سر سطل زباله و مداد تراشیدن و همزمان پیغام کاغذی رد و بدل کردن و خیلی چیزای دیگه.
اما خب کلا شاید حرف زدن سر کلاس معمولترین عکس العملنسبت به کسالتبار بودن فضای کلاس درس بود. منم همیشه خیلی زیاد سر کلاس حرف میزدم و به شکلهای مختلفی هم معلمها واکنش خودشونو نسبت به پرچونگیم نشون دادن ولی این خاطره من اتفاقا برمیگرده به زمانی که معلم یکی از درسهای دوره راهنماییمون هم انگار حوصله درس دادن نداشت و یا یک ربع آخر کلاسو فرصت داده بود که هرکاری دلمون میخواد انجام بدیم و عجیب اینکه منم اصلا دل و دماغ حرافی نداشتم ولی مابقی همکلاسیها کلاسو گذاشته بودن روی سرشون. معلم هم که بنظر میرسید خیلی مشکلی نداره با این شلوغی و مدام به ازدحام و شلوغی بچه ها افزوده میشد.
میتونید برای تصور وضع حاکم تمام شکلکهای موجود رو تماشا کنید.
تصویر کاربری
#2ارسال '16:34 1395/6/31

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 459
از قضا این بغل دستی منم که حسابی چونه اش گرم شده بود و داشت برای میز جلویی شدیدا خالی می بست حوصله ام رو بالاخره سر برد و باعث شد منم دیگه به عنوان تنها فرد ساکت کلاس نتونم تحمل کنم و گفتم:

- \"بسه دیگه بابا اینقد خالی نبند!\"

گفتن این حرف همانا و فعال شدن سنسورهای معلم همان!
انگار تا قبل از این اصلا متوجه فضای کلاس نبود و یا فقط روی تن صدای من حساسیت داشت که بلافاصله گوشهای گرامی عکس العمل نشون داد و با زبان محترم فرمود :

- تو. توهمون خود تو . نه تو نه . پشت سریت. آره تو . از درس فلان میشیینی جریمه مینویسی تا تو باشی که دیگه سر کلاس حرف نزنی.

من اون موقع البته مثل اینکه دچار صاعقه شده باشم واقعا فکر میکردم خواب میبینم. اینجور هم نبود که مثلا با صدای خیلی بلند حرف زده باشم. اصلا اون جمله من تو هیاهوی کلاس حتی شنیده هم نشد به گمونم. بطوری که بعد از غریو مهیب معلم عزیز حتی بعضی بچه ها برگشتن ببینن که چی شده حتی!
ووقتی فهمیدن ، از خنده شروع کردن به ریسه رفتن. و معلم هم دوباره به حالت استندبای فرو رفتن!
حالت اون موقع من مثل آقای همساده بود در کلاه قرمزی. له له بودم!

البته اون موقع فکر میکردم شاید معلم یه جورایی منو نشون کرده بود که تا حرف زدم مچمو بگیره! خیلی هم دچار غرور نوجوانی بودم و سر همون کلاس جریممو نوشتم و خیلی خشمگین هم بودم. زنگ هم که خورد بعضی بچه ها رفتن وساطت کنن که منو ببخشه! ولی من جریمه رو نوشته بودم و اشاره میکردم که دوستان منت کشیو متوقف کنن و کمی هم عزت نفس داشته باشن!
با اینکه الان پیر شدم ولی هنوزم برام معماست که چرا بین اونهمه به من گیر داد یهو !
شاید میخواست با قربانی کردن یه بیگناه بقیه گناهکارانو متنبه کنه.
حالا روز قیامت ازش میپرسم. شما هم خواستین و کنجکاو بودین میتونین بیایین تو دادگاه من و آقا معلم شرکت کنید.

تا اون موقع هم همیشه مسواک بزنید و از دهانشویه استفاده کنید و یا از آب نمک .

ارسال پاسخ

افزودن شکلکافزودن تصویر
captcha»»
گفتگوی آنلاین
سبد خریدثبت فاکتورE