خاطره آرایشگاه دامادی | جواهربازار کانال تلگرام جواهربازاراطلاع از تخفیف‌های روزانه و مشاهده محصولات در کانال تلگرام
جدیدترین محصولات
  1. خانه »
  2. پرسش و پاسخ »
  3. خاطره نویسی »
  4. خاطره آرایشگاه دامادی

خاطره آرایشگاه دامادی

جستجو دربین پرسش و پاسخ‌ها
کد موضوع42115
تصویر کاربری
#1ارسال '10:45 1396/2/18

محمد صبور|خراسان رضوی / تربت حیدریه

پست‌ها 11
چند روز قبل از مجلس عروسی مون باتفاق همسرم به یکی از آرایشگاه هایی که تعریفش رو شنیده بودیم رفتیم و برای روز جمعه تاریخ مجلس مون با این آقا هماهنگی لازم رو انجام دادیم.
ایشون گفت ساعت چند میخوای آماده باشی ، ما هم از قرار قبلی با فیلم بردار و آرایشگاه عروس که ساعت 12 بود ، به حساب خودمون یک و نیم ساعتی زودتر هم زمان دادیم که سریع تر آماده بشیم یعنی 10 : 30
تو دفترشون یادداشت کردن و چندین بار هم تاکید که فراموش نشه و گفتن نه دیگه ،ساعت 8 صبح اینجا باش
خلاصه روز جشن ما رسید بنده هم کمی زودتر از 8 آرایشگاه مذکور بودم
شاگردش نشسته بود و خودش هنوز نیومده بود
یه 10 دقیقه ای گذشت گفتم نیومدن ؟ گفت الان میان. نگران نباشین
یه نیم ساعتی گذشت گفتم نیومدن چرا ؟ گفت بیایین من کارهای اولیه رو شروع کنم الان میان .
نشستیم و ایشون 1 بار 2 بار 3 بار هی ماسک صورت گذاشت و هی ماساژ و شستن صورت و خلاصه تا 9 : 30 فقط صورت مارو شست و شست
گفتم پس چرا نیومد آقا 9ونیم شد که
گفت میان الان دیگه هرجا باشه پیداش میشه . نگران نباشین.
در این مدت هم چندین بار تماس گرفت و ایشون گوشیش خاموش بود.
خلاصه یبار دیگه هم شستن رو انجام داد و احساس کردم همینطور پیش بره دیگه یک لایه از صورت ما برداره تا اوستا برسه
ساعت 10 و ربع شد بازم اثری از این آقا نبود گفتم آقا من 10 : 30 میخوام برم دنبال عروس .الان 10 : 15 شده .
دیگه اینبار شاگرد بیچاره با کلی عذرخواهی گفت آقا من شرمنده ام ولی نمیتونم پیداش کنم یکی دو جا هم که سراغ داشتم از دوستاش زنگ زدم کسی خبرنداشت .
خلاصه اینطور شد که بنده قرار بود 10 : 30 آماده باشم ، تازه 10 : 20 صبح روز جمعه هیچ کار نکرده از آرایشگاه اومدم بیرون .
استرس گرفته بودم عجیب . در این لحظه عروس خانم هم که آماده بود و کارهاش تمام شده بود زنگ زد که کی میرسی برای اینکه استرس نگیره گفتم من کارهام داره تموم میشه و بزودی میام .
دو سه جا سراغ داشتم رفتم بسته بود . مونده بود سرگردون تو خیابونهای خلوت . صبح روز جمعه
به برادرخانومم که با هم رفیق بودیم زنگ زدم گفتم چیزی به عروس نگه ، موضوع اینطوری شده . ایشون هم سریعا یه آدرس به من داد گفت من خودم اینجا وقت دارم همین الان برو از دوستانم هستش و کارش خوبه .
الان زنگ میزنم سفارش میکنم .
بنده هم با سرعت تمام خودمو رسوندم .
تا رسیدم فکرکنم از چهره ی پر استرس من ، نیازی به معرفی نبود و قبل از اینکه معرفی کنم خودش گفت بیا سریع بشین آقا داماد . نگران نباش
سه نفری اومدن سراغ موها و صورت بنده و در عرض نیم ساعت وقتی خودم تو آینه نگاه کردم به قدرت خدا پی بردم
لطفی که در حقم کردن هیچ وقت از ذهنم نمیره و شاید نیومدن اون فرد بدقول هم بی حکمت نبود
اما استرس خیلی زیاد و بیخودی اول روز به من وارد کرد
تصویر کاربری
#2ارسال '12:10 1396/2/18

جابر مقدسی|هرمزگان / بندر عباس

پست‌ها 29
بازخوبه به خیر گذشته از آخر
تصویر کاربری
#3ارسال '15:5 1396/2/18

حسین نظردنیوی|تهران / تهران

پست‌ها 459
آقا خیلی مبارک باشه و زندگیتان پایدار. سلامت باشید
کلا تو زندگی آدمها جذابترین نکته اش زندگی مشترکه. واسه همین تو اکثر فیلمها میرن سراغ این موضوع. فقط امیدوارم ان شاءالله دیگران بذارن که زوجها با هم زندگی کنن و اگه مشکلی رو نمیتونن حل کنن، مشکلی هم بوجود نیارن.

ارسال پاسخ

افزودن شکلکافزودن تصویر
captcha»»
گفتگوی آنلاین
سبد خریدثبت فاکتورE