خاطره ای ترسناک | جواهربازار کانال تلگرام جواهربازاراطلاع از تخفیف‌های روزانه و مشاهده محصولات در کانال تلگرام
جدیدترین محصولات
  1. خانه »
  2. پرسش و پاسخ »
  3. خاطره نویسی »
  4. خاطره ای ترسناک

خاطره ای ترسناک

جستجو دربین پرسش و پاسخ‌ها
کد موضوع42658
تصویر کاربری
#1ارسال '16:6 1396/4/21

عرفان ورعی|کرمانشاه / کرمانشاه

پست‌ها 19
زمانی که من بچه بودم وسیله بود به اسم میکرو منم با اون بازی میکردم یک روز هوا تاریک مادر و دادشام که همگی در رنج سنی 8.7.6 بودیم من داشتم بازی میکردم بازی قادچ خور که مادرم گفت میخواهم بروم خانه بابا بزرگ (پدر مادرم)کی میاد داداشام همه حاضر شدن مادرم به من گفت تو نمایی گفتم راند آخر اگر وایمسی میام بنده خدا یک ده دقیقه وایساد گفت تمام نشد دیر وقت گفتم الان میام یک لحظه بگذر این غول این راند را بکشم هنوز حرفم تمام نشده بود که مادرم گفتم جلوی پنجره نری درب را برای کسی باز نکنی مواظب خودت باش خداحافظ هنوز درب را نبسته بود که سوکت خانه وتک تنهایی و تاریکی هوا یک وهم عجیبی به من دست داد که هنوز غول بازی قارچ خور را نکشته بودم به طرف پنجره دویدم رو به بیرون خم شدمو داد زدم مامان وایسا منم میام مادرمکمی دور شده بود که با فریاد من متوجه من میشودگفت باشه منتظریم زود حاضر شو بیا از قضا یک نفر از بیرون صحبتهای منو مادرم را شنیده بود به طور هول هولکی ترسان حاضرم شدم در حیاط را که باز کردم چشمتان روز بد نبیند هنوز که هنوزه یادش می افتم مو به بدنم سیخ میشه که خدا چه رحمی وچه معجزه به چشم خود دیدم ،مردی ولگرد با یک گونی به دست ،دست به درب حیاط اون روبه داخل هول میداد من روبه بیرون آخر پایشو گذاشت کنار درب و زورش به من چربید درب هول داد آمد تو منم بدو روبه داخل زیر پله وایسادم .بگذار یک چیزی را قبل از ادامه حادثه بگویم خانواده ما کاملا مذهبی است حتی پدر بزرگ پدریم حاج محمد حافظ کل قرآن بود پس ما در خانواده کاملا قرآنی بزرگ شدیم و طبیعتا سوره های مهم قرآن از جمله آیه الکرسی ،کل جز 30 و سوره یس آیه9وَ جَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لَا یُبْصِرُونَ حفظ هستیم ودرباره خواص آن پدر مادر و پدر بزرگمان گفته بود که هر وقت در جای گیر افتادی که هیچ کس نیست کمکت کند این سوره ها را بخوانید من این معجزه را به چشم خود دیدم الان هم که دارم این حادثه را مینویسم اشک به درو چشمانم حلقه زده که خدا واقعا چه رحمی کرد اون شب آن مرد با آن گونی دستش و صدای خشن دنبال من میگش میگفت کجایی ومنم قبل از نزدیک شدن به زیر پله آیه 9 سوره یس وَ جَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لَا یُبْصِرُونَ را به آرامی در دلم خوندم و فوتی درو سرم کردم باور کنید آن مرد گونی به دست چشم به چشم شدیم اما من را ندید من گفتم تمام است دیگر من را میگیرد (در زمان ما بچه دزدی زیاد اتفاق می افتاد وحتم دارم این مرد هم میخواست من کودک6 ساله را بدزد) دیگر هیچ بعداز پیدا نکردن من رفت ومن همان جا خشکم زده بود که مادرم از دیر آمدن من برمیگردت که من را می بیند رنگم مثل کج و بدنم پر از عرق که من را بغل میکنم و میگوید آرام باش بعد از رسیدن به خانه بابا بزرگ و بهتر شدن حال منگفت چی شد که قضیه را برایش گفتم سریع نماز شکر خواند و صدقه کنار گذاشت و گفت دیدی تقصیر خودتت چرا وقتی بهت میگم بیا نمیایی خدا بهت واقعا رحم کرد در ضمن خدا خیلی دوستت داره

ارسال پاسخ

افزودن شکلکافزودن تصویر
captcha»»
گفتگوی آنلاین
سبد خریدثبت فاکتورE